معجزه یعنی اینکه :
گاهی.....
تو...
به من
فکر می کنی!!
گاهي دلت از زنانگی ات ميگيرد..
می خواهی کودک باشی
که به هر بهانه ای به آغوشی پناه می برد
و آسوده اشک می ريزد.
زن که باشی بايد
بغض های زيادی را بيصدا دفن کنی!
فرهاد نیستم
یعنی دوستت دارم........
فرقـے نمـےکند
يک شاخه گل برايت بفرستمــــ
يا بوسه اے با طعمــــ ِ بــــــــاران ؛
مهمـــــــــ عطر ِ نفس ـهاے توست" . . .
ببين چقدر کم توقع شده ام
نه آغوشت را ميخواهم ....نه يک بوسه
همين که بيايي از کنارم رد شوي ...کافيست.....
مرا به ارامش مي رساند...حتي
برايت آرزو کردم که چشمانت اگر تر شد
به شوق آرزو باشد ،نه تکرار غم ديروز...
و دلم پیش کسی غیر خداوند نبود
آتشی بودی و هر وقت تو را می دیدم
مثل اسپند دلم جای خودش بند نبود
مثل یک غنچه که از چیده شدن می ترسد
خیره بودم به تو و جرئت لبخند نبود
هرچه من نقشه کشیدم به تو نزدیک شوم
کم نشد فاصله، تقصیر تو هر چند نبود
شدم از درس گریزان و به عشقت مشغول
بین این دو چه کنم نقطه ی پیوند نبود
مدرسه جای کسی بود که یک دغدغه داشت
جای آنها که بدنبال تو بودند نبود
بعد ار آن هر که ترا دید رقیبم شد وبعد
اتفاقی که رقم خورد خوشایند نبود
آه ای تابلوی تازه به سرقت رفته!
کاش نقاش تو اینقدر هنرمند نبود..
(کاظم بهمنی)
میدانی از وقتی دلبستهات شدهام همه جا
بوی پرتقال و بهشت میدهد؟
هرچه میکنم
چهار خط برای تو بنویسم
میبینم واژهها
خاک بر سر شدهاند
هرچه میکنم
چهار قدم بیایم
تا به دستهایت برسم
زانوهایم میخمد.
نه اینکه فکر کنی خستهام،
نه اینکه تاب راه رفتن نداشته باشم
نه...
تا آخرش همین است
نگاهت
به لرزهام میاندازد.
(عباس معروفی)
نمـــ ي شود اخبار تمام شبکه ها را بدهند تو بگويي
با همين گونه هاي نيمه سرخ شده
که ضبط شده ات را هم زنده تر مي کند
از تمام برنامه هاي زنده ي ديگر؟
از رنگ ها
بنفش
زيباترت مي کند
و از حرف ها
شين
نمي شود يک بار
بنفش پوشيده
و با چشم هاي خمار
به دوربين نگاه کني
و بخواني
شب است و شاهد و شمع و شراب و شيريني؟
ها؟
نمي شود؟
نه؟
نه سيل
نه اعدام
نه هيچ خبر ديگري
هيچ کدام اگر تو بگويي شان درد آور نيست !
دلتنگ که باشی
آدم دیگری میشوی!
خشنتر ، عصبیتر
کلافهتر
و تلختر ...
و جالبتر اینکه
با اطراف هم کاری نداری
همه اش را نگه می داری
و دقیقا سر کسی خالی میکنی
که دلتنگش هستی...
دلم ....
یک شب تنهایی می خواد
بایه عالمه تو و
گوشه کنارهای آغوشت!!!
خاطرت هست؟
می گفتم درقانون من
چه بدانی ....چه ندانی
چه بخوانی .... چه نخوانی
وقتی عشق به نقطه ی جوش می رسد
شعر می شود!
اما چند روزی است واژه هاخیال قافیه شدن ندارند!
شعر هر روزم تنها یک کلمه است:
تو.........
جایی باید باشد غیر از این کنج تنهایی...
تا آدم گاهی
آنجا جان بدهد!
مثلا آغوش تو.....
جان می دهد برای جان دادن !
نمی شود دوستت نداشت
لجم هم که بگیرد از دستت
نهایتش این است که
دفترچه ی خاطراتم
پراز فحش های عاشقانه می شود...
مهدیه لطیفی
مهم نیست زیاد...
فقط بايد ياد بگيرم
بدون تو روي پاهايم بايستم
به همين زودي . . .
بايد ياد بگيرم
بدون تو بخندم
بدون تو نفس بكشم
" سخت است اما مي شود
در نقش يك عاقل روم . . ."
بايد ياد بگيرم
دلتنگي هايم را لا به لاي شعرهايم پنهان كنم
تا صدايش آزارت ندهد
زماني آدم بودم
اما حالا كوه شده ام
ببين جانم ؛ ما ديگر از خير رسيدن گذشتيم . . .؛
رفتنت
آنقدرها هم كه فكر مي كني فاجعه نيست ها ،
فقط
من
مثل بيدهاي مجنون
ايستاده مي ميرم . . .
همين ؛ (نزار قبانی)
چشمانت به دریایی مواج می ماند :
پرتنش...جسور...بی رحم و وحشی!
به صخره کنارساحل بی شبیه نیست دلم!
بی زبان باهرضربه ی نگاهی دریایی دردی خوشایند را می بلعد و
دم بر نمی آرد از رنجی سترگ که برپیکر ترک خورده اش
ریشه دوانده.
ای درد دلنشین!
به وادی جانم بیا و
فتح کن مرا.... (زینت)
این بار که از زیر داربست انگور وماه
برمی گردی
دستمالی بیاور
هیچ می دانستی
مهربانی ام دارد خاک می خورد؟
یا هیچ می دانستی
دوستت که دارم
زیباتری؟
مهدیه لطیفی
شک داری که دلنشین ترین زن جهانی و مهم ترین؟
شک داری تمام کلیدهای جهان از آن من شد
آن گاه که به تو دست یازیدم؟
شک داری جهان دگرگون شد
به گاه گرفتن دستت
و بزرگ ترین روز تاریخ و زیباترین خبر دنیا بود
روز ورودت به قلبم؟
نزارقبانی
مثل دیوار یک ندامتگاه ؛ من پر از شعرهای غمگینم
پرم از شهوت نخی سیگار ، من پر از ابرهای سنگینم
یک دو پیکی بیا به هم بزنیم ؛ این شب سرد را ورق بزنیم
طعم گیلاس می دهد لبهات نکند باز خواب می بینم ؟
مثل فانوس روشنی چشمت ، شب این خسته را عقب زده است
نوبت رقص لا ابالی توست ؛ تو بگو من چگونه بنشینم ؟
تو در این چشمها غزل داری ، دو پیاله پر از عسل داری
من چه حد عاشق توام با تو که چنین با قوام و شیرینم
(مهدی رجبی)
به خدا حافظی تلخ تو سوگند نشد
که تو رفتی ودلم ثانیه ای بند نشد
لب تو میوه ی ممنوع ولی لبهایم
هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد
با چراغی همه جا گشتم وگشتم در شهر
هیچ کس هیچ کس اینجا به تو مانند نشد
هر کسی در دل من جای خودش را دارد
جانشین تو در این سینه خداوند نشد
خواستند از تو بگویند شبی شاعرها
عاقبت با قلم شرم نوشتند:نشد! (فاضل نظری)
چشمانت کارناوال آتش بازیست
یک روز در هر سال
برای تماشایش می روم
و باقی روزهایم را
وقف خاموش کردن آتشی می کنم
که
زیر پوستم شعله می کشد
رفاقت با تو
رفاقت با بادبادکی کاغذیست
رفاقت با
باد دریا و سرگیجه
با تو هر گز حس نکرده ام
با چیزی ثابت مواجه ام
از ابری بر ابر دیگر غلتیده ام
چون کودکی نقاشی شده بر سقف کلیسا!
چرا
تو؟
چرا تنها تو؟
چرا تنها تو از میان زنان
هندسه حیات مرا در هم می
ریزی
پابرهنه به جهان کوچکم وارد می شوی
در را می بندی
من اعتراض نمی کنم
چرا تنها تو رو دوست می دارم و می خواهم؟
چرا تنها تو رو دوست می دارم و می خواهم؟
می گذارم بر مژه هایم بنشینی
ورق بازی کنی
و اعتراضی نمی کنم
چرا زمان را خط باطل می زنی
و هر حرکتی را به سکون وا می داری.
تمام زنان را می کشی در درون من
و
اعتراضی نمی کنم!
هر مردی که پس از من به تو پیوست
بر لبانت تاکستانی را خواهد
یافت که من کاشته ام
در نامه آخر نوشته بودی
جنگ را به من باخته ای
تو جنگ
نکردی تا ببازی
خانم دان کیشوت!
در خواب به آسیابهای بادی حمله ور شدی
با
باد جنگیدی
بی که حتا یک ناخن مطلایت ترک بردارد
تاری از گیس بلندت کم
شود
یا قطره ای خون بر سفیدی پیراهنت شتک زند
چه جنگی؟
تو با یک مرد
نجنگیده ای
نه لمس کرده ای بازو و سینه مردی حقیقی را
نه با عرق یک مرد غسل
کرده ای
تو سازنده مردان اسبان کاغذی بودی
با عشق رفاقتی کاغذی
دون کیشوت
کوچک
بیدار شو
فنجانی شیر بنوش
و به صورتت آبی بزن
تا به کاغذی بودن
مردانی که دوستشان داشتی
پی ببری... (نزار قبانی)
دیدی غزلی سرود ؟
عاشق شده بود . . .
انگار خودش نبود
عاشق شده بود . . .
افتاد ، شکست ، زیر باران پوسید
آدم که نکشته بود !
عاشق شده بود
و سالها بعد از ریختن گوشت بدنت .........
دندانهایت لبخند خواهند زد!!
پس قبل از آن روز لبخند بزن عزیز.......
سلام به دوستان و عزیزانی که همیشه همراهم بوده
اند وباعث دلگرمی ام...
در ماه محرم آپ نمی کنم...اما اگه دوست داشتید می
تونید با من همراه باشید در وبلاگ مذهبی ام به نام:
www.sodazadeh.blogfa.com
تنهام نگذارید دوستان من!
سویدای دل من تا قیامت
مباد از شوق و سودای توخالی
کجایابم وصال چون تو شاهی
من بدنام رند لا ابالی؟
رنگ صدایت رادوست دارم به سبز مایل به عشق می ماند.
واژه هارا از دهان توشنیدن دوست دارم.
نجوایت آرام درآغوش گوشم می نشیندوزمزمه ات مرا می برد به گرمای نجابت
چشمانت.
حرف که می زنی مات مهربانی ات می شوم...مست مرام لبانت! که وردشان
همیشه نام ساده ی
من است. (زینت)
ای رفته از برم به دیاران دوردست
با هر نگین اشک به چشم تر منی
هرجا که عشق هست وصفا هست و بوسه هست ......
درخاطر منی!
اگر با او خوب رفتار کنید او به شما خواهد گفت که اسیر عشق او شده اید!
اگر خوب رفتار نکنید او به شما خواهد گفت که مغرور و متکبر هستید!
اگر با او بحث کنید او شما را لجوج و خیره سر خواهد خواند!
اگر ارام باشید(بحث نکنید)او شما راآدمی خنگ نسبت می دهد!
اگر از او با هوشتر باشید او عجیب خود را می بازدوتلاشی صدچندان می کند تا شما متوجه نشوید!
اما اگر او از شما باهوشتر باشد او بطورقطع شخص بزرگی است!
اگر او را دوست نداشته باشید برای به دست اوردن شما تلاش خواهد کرد!
اگر عاشق او باشید او تلاش خواهد کرد از دست شما فرار کند!
اگر با او در مورد مشکلا تتان صحبت کنید او به شما خواهد گفت این حرفها ازار دهنده است!
اگر در باره مسائل خود با او صحبت نکنید او به شما خواهد گفت که به او اعتماد ندارید!
اگر قرار خود را با او لغو کنید شما غیر قابل اعتماد خواهید شد!
اما اگر او اینکار را بکند حتما با مشکل بزرگی مواجه شده است!
اگر شما سیگار بکشید دختر خیلی بدی هستید.
اما اگر او سیگار بکشد یک اقای به تمام معنا(مرد بزرگ ) خواهد بود!!
اگر شما امتحاناتتان را خوب بدهید شما شانس داشته اید!
واگر نتایج امتحانات او خوب باشد به خاطر هوش سرشار واستعداد بالا ی اوست!
اگر او را ازار دهید شما شخص ظالم و بیرحمی هستید!
اما اگر او شما را ازار بدهد آدمی خیلی حساس و زود رنج هستید!!
تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست می دارم
تو را به خاطر عطر نان گرم
برای برفی که آب می شود دوست می دارم
تو را برای دوست داشتن دوست می دارم
تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته ام دوست می دارم
برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت
لبخندی که محو شد و هیچ گاه نشکفت، دوست می دارم
تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم
برای پشت کردن به آرزوهای محال
به خاطر نابودی توهم و خیال، دوست می دارم
تو را به خاطر زیبایی لاله های وحشی
به خاطر گونه ی زرین آفتاب گردان
برای بنفشی بنفشه ها دوست می دارم
تو را به جای همه کسانی که ندیده ام دوست می دارم
تو را برای لبخند تلخ لحظه ها
پرواز شیرین خاطره ها دوست می دارم
تو را به اندازه ی همه ی کسانی که نخواهم دید دوست می دارم
اندازه قطرات باران ، اندازه ی ستاره های آسمان دوست می دارم
تو را به اندازه خودت ، اندازه آن قلب پاکت دوست می دارم
تو را به جای همه ی کسانی که نمی شناخته ام ... دوست می دارم
تو را به جای همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام ... دوست می دارم
برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب می شود و برای نخستین گناه
تو را به خاطر دوست داشتن... دوست می دارم
تو را به جای تمام کسانی که دوست نمی دارم... دوست می دارم
حتی به چشمانم نگاه نکرد تا حس حمایتم را بچشد...
حتی به لبخندپراز محبتم خیره نشد تاکمی از اندوه جفتمان بکاهد...
گذاشت تادر آن لحظه ی نفس گیر اشک ریزان وسکوت بمیرم وزنده شوم!
لعنت به این دل سرکش که پشت به حرف منطق کرد و چون برده ای اسیر
تمامت شد!
بس کن!
سنگینی نگاهت برسر گناهم آبم می کند.این هوای ابری،این نگاه ماتم زده
وسرد ،این دلهره
این عشق آتشین بین زمین وآسمان مانده جان به لبم آورده!
بگذر از این غرور خاکستری ، سبز شو....
به یادشکوه روزهای سرخوشی ، باز گرمای آغوشم شو
و
مرانم از طراوت لبانت! (زینت)
زنند...خاطراتت راپاک کنند
... و .....
در پایانش بنویسند : قسمت نبود!
مي تواند تنها يك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستي...
براي ازدواجش در هر سني اجازه ولي لازم است و تو هر زماني بخواهي
به لطف قانونگذار مي تواني ازدواج كني!
در محبسي به نام بكارت زنداني است و تو
او كتك مي خورد و تو محاكمه نمي شوي
او مي زايد و تو براي فرزندش نام انتخاب مي كني
او درد مي كشد و تو نگراني كه كودك دختر نباشد.
او بي خوابي مي كشد و تو خواب حوريان بهشتي را مي بيني
او مادر مي شود و همه جا مي پرسند نام پدر....
و هر روز او متولد ميشود؛عاشق مي شود؛مادر مي شود؛پير مي شودو ميميرد
وقرن هاست كه او؛
عشق مي كارد و كينه درو مي كند
چرا كه در چين و شيارهاي صورت مردش به جاي گذشت زمان
جواني بر باد رفته اش را مي بيند
و در قدم هاي لرزان مردش؛گام هاي شتابزده جواني براي رفتن
و درد هاي منقطع قلب مرد؛سينه اي را به ياد مي اورد كه تهي از دل بوده
و پيري مرد
رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده مي كند...
و اينها همه كينه است كه كاشته مي شود در قلب مالامال از درد
(دکتر شریعتی)
پسرى کوچک از مادرش پرسید: چرا گریه می کنی؟ مادرش به او گفت: زیرا من یک زن هستم. پسر بچه گفت: من نمی فهمم. مادرش او را در آغوش گرفت و گفت: تو هیچگاه نخواهی فهمید. بعدها پسر کوچک از پدرش پرسید: چرا مادر بی دلیل گریه می کند؟ پدرش تنها توانست به او بگوید: تمام زن ها برای هیچ چیز گریه می کنند. پسر کوچک بزرگ شد و به یک مرد تبدیل گشت ولی هنوز نمی دانست چرا زن ها بی دلیل گریه می کنند. بالاخره سوالش را برای خداوند مطرح کرد و مطمئن بود که خدا جواب را می داند .او از خدا پرسید: خدایا چرا زن ها به آسانی گریه می کنند؟ خداوند گفت: «زمانی که زن را مى آفریدم می خواستم که او موجود بخصوصی باشد، بنابراین شانه های او را آنقدر قوی آفریدم تا بار همه ى دنیا را به دوش بکشد. و همچنین شانه هایش آن قدر نرم باشد که به بقیه آرامش بدهد. من به او یک نیروی درونی قوی دادم تا توانایی تحمل زایمان بچه هایش راداشته باشد و وقتی آن ها بزرگ شدند، توانایی تحمل بی اعتنایی آن ها را نیز داشته باشد. به او توانایی دادم تا در جایی که همه از جلو رفتن ناامید شده اند، او تسلیم نشود و همچنان پیش برود. به او توانایی نگهداری از خانواده اش را دادم تا حتی زمانی که مریض یا پیر شده است بدون این که شکایتی بکند از آنها نگهداری نماید. به او عشقی داده ام که در هر شرایطی بچه هایش را عاشقانه دوست داشته باشد حتی اگر آن ها به او آسیبی برسانند. به او توانایی دادم که شوهرش را دوست داشته باشد و از تقصیرات او بگذرد و همیشه تلاش کند تا جایی در قلب شوهرش داشته باشد. و در آخر به او اشک هایی دادم که بریزد. این اشک ها فقط مال اوست و تنها برای استفاده اوست در هر زمانی که به آن ها نیاز داشته باشد. او به هیچ دلیلی نیاز ندارد تا توضیح دهد چرا اشک می ریزد». خداوند گفت: «زیبایی یک زن در چشمانش نهفته است زیرا چشم های او دریچه روح اوست ، و در قلب او جایی که عشق او به دیگران در آن قرار دارد.»
